|
ஐﻬ رهـــای رهـــــــا از غمــــــهاஐﻬ "اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست"
|
سلام ابجی خانم میدونم الان خیلی زوده اما فردا دیگه میرم...
اومدم بگم بابت همه کارات ممنون و امیدوارم همیشه موفق باشی
اصل کاری داشت یادم میرفت اومدم ۱۳ تو برا روز تولدم خیلی نوشتی اما من الان تعطیلم چون دارم میرم...(یواش میگم با اینکه میدونی بقیه ندونن *سربازی*) حالا زودی بیا شمعارو فوت کن ببینم ابجی
اینم سلام اونایی ک میشناسی و پیش منن و میگن تولدت مبارک/منتظرن بیای شمعارو فوت کنی
ما ۳تایی دیگه صبرمون ب سر اومدا
همیشه تو زندگیت موفق باشی ابجی گلم [ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 23 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
جان بلانکارد از روی نیمکت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ. از 13 ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از کتابخانه ی مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب! بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. در صفحه ی اول جان توانست نام صاحب کتاب را بیابد. دوشیزه هالیس مینل. با اندکی جستجو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را بیابد. جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد مه به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت میس هالیس رو به رو شد! به نظر هالیس اگر جان قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان بااهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت فرارسید، آنها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند. 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت." بنابراین رأس ساعت 7 جان به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از ربان جان بشنوید: "زن جوانی داشت به سمت من می آمد. بلندقامت که موهای طلایی اش را جمع کرده بود. چشمانش آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم کاملا بی توجه به آنکه او آن نشان گل سرخ را بر کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم اما او به آهستگی گفت ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟ بی اختیار یک قدم به او نزدیکتر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرار گرفته ام. از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرامی خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه محسور کرده بود، به ماندن دعوت می کرد. دیگر تردید به خود راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگ در دست داشتم که درواقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی با او شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم. من جان بلانکارد هستم و شما هم باید دوشیزه مینل باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به ارامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت این فقط یک امتحان است.!"
**طبیعت یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهره بدون جذابیت پاسخ دهد...** [ سه شنبه 8 آذر1390 ] [ 18 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
وکیل پولدار مسئولین یک موسسه خیریه در یکی از شهرهای اروپایی متوجه شدند ک وکیل پولداری در شهر زندگی می کند وتاکنون یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. - مسئول خیریه: آقای وکیل در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم ک از درآمد بسیار خوبی برخوردار هستید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ - وکیل: آیا شما در تحقیقاتی ک انجام داده اید متوجه شدید ک مادرم بعد از یک بیماری طولانی 3 ساله، هفته پیش درگذشت و در طول این 3سال، حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟ - مسئول خیریه:L(با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم.خیلی تسلیت می گویم. - وکیل: آیا در تحقیقاتی ک در موردم انجام دادید، فهمیدید ک برادرم در یک سانحه هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی تواند کار کند و زن و 5بچه دارد و سال هاست خانه نشین است و نمی تواند از پس مخارج سنگین زندگیش بر آید؟ - مسئول خیریه:L(باشرمندگی بیشتر) نه نمی دانستم چه گرفتاری بزرگی... - وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید ک خواهرم سال هاست ک در بیمارستان روانی ست و چون بیمه نیست در تنگنای شدید برای تامین مخارج درمانش قرار دارد؟ - مسئول خیریه:Lک کاملا شرمنده شده بود - گفت: ببخشید. نمی دانستم این همه گرفتاری دارید... - وکیل: خوب.حالا وقتی به این ها یک ریال کمک نکرده ام، انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشم و هم چشمی ملا نصرالدین به نزد دوستش رفت و - گفت: ببین فلانی ، خیلی دلم به حالت می سوزد. - مرد گفت: برای چه؟ - ملانصرالدین گفت: به خاطر اینکه بعد از مدتها جنگ و دعوا با عیالم رفته بودم بازار و هرچه می خواست برایش خریدم. - دوستش گفت: خب این قضایا چه دخلی به من دارد!!!؟؟ - ملانصرالدین گفت: اتفاقا خیلی هم به تو ربط دارد!! آخر وقتی زن تو ببیند ک من برای عیالم کفش و لباس خریده ام ، اوهم حسادت می کند و از روی چشم و هم چشمی با تو دعوا به راه می اندازد و تا خواسته اش را برآورده نسازی دست از سرت بر نمی دارد(کچل)؛ به همین دلیل است ک می گویم به تو هم ربط دارد!!!
پ.ن :حسادت اولین درس شیطان ب انسان احمق است.(ضرب المثل یوگسلاوی) پ.ن :زندگی را با شرافت به پایان رساندن از هر ثروتی ارزشمندتر است. پ.ن :از زندگی خود لذت ببرید و بدون آن که آن را با زندگی دیگران مقایسه کنید.(رویا فرامرزی) [ جمعه 4 آذر1390 ] [ 13 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن" عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: "" یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان رفت و مرد يكدفه فرياد زنان دويد ...دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی راخیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود... [ شنبه 28 آبان1390 ] [ 16 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.... حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
مادر هیچ نگفت و خاموش ماند... [ یکشنبه 8 آبان1390 ] [ 20 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
[ جمعه 6 آبان1390 ] [ 2 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممم به همگییییییییییییییییییییییییی کی میدونه امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بذارین الان خودم میگممممممممم... امروز تولد داداشیه عزیزمههههههههههههههههههههههههه هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حالا همه با هم یک صداااااااااااااا تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک حالا دست دست
اشک شادیه شمع و نگاه کن که واست می چکه چیکه چیکه کام همه رو بیا شیرین کن بیا کیک و ببر تیکه تیکه (هاهاهاها با شمشیر میخای کیک و ببری؟؟؟؟؟؟؟؟) همه جمع شده اند دور تو امشب گل بوسه میدن تو بچینی در جشن تولدت عزیزم همه انگشترن تو نگینی...
هاهاهاهاهاهاها داداشی مرتضای گل من تولدت هزار هزار بار مبارک از خدا میخوام که تو رو به آرزوهایی که تو دلت داری برسونه و غرق خوشبختی بشی مهمتر از همه امیدوارم همیشه سلامت باشی و دلت شاد باشه
خب حالا بریم سراغ آهنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ و رقصصصصصصصصصص ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه خب اینم از موسیقی حالا بریم سراغ کیک یه کیک خوشگل و خوشمزه برات سفارش دادم
اینم که میبینی پرستاره که اگه یه وقت دل درد گرفتی و اینجوری شدی با یه آمپول ناقابل رو به راه بشیییییییییییییییییییییی هاهاهاهاهاهاهاها
حالا نوبت کادوئههههههههههههههههههههههههههههههههههه من که خودم کادوام و گلم میدونم ولی میخام واسه روز قشنگ تولدت یه شعر قشنگ بنویسم که خیلی دوسش دارم
*** روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک فقط مي خوان بهت بگن
تولدت مبارک***
اینم که کله پا شده تویی! الان تو اینقدیی دیگه بابایی هاهاهاااااااااااااااااااا
داداشیه من خیلی دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممم
دلم میخاس واسه امروز یکی از نقاشیامو بهت میدادم ولیییییییییییییییییییی......
خب گلمممممممم شرمنده ام که نتونستم بیشتر از این برات تدارک ببینم ولی مهم اینه که امروز واسه من خیلی روز مهمیه و من این روزو خیلی دوست دارم بعدشم تولدت خیلی به خودم خوش گذشت هاهاهاهاهاها توام خوش بگذرون دیگهههههههههههههههههههههههههههههههههه وگرنه میزنمتتتتتتتتتتتتت اینجورییییییییییییییی
از خدا ممنونم که تو شدی داداشیه من
واقعا مهربونییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ادامه مطلب [ جمعه 22 مهر1390 ] [ 6 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
آبجی رهای گل روز تو وهمه دختران ایران و جهان مبارک ... .
چرا اونجوری نگا میکنی!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
این دسته گلم برا ِگلی و پروین و عارفه و آبجی باران (به ترتیب سن
روز همگیتون مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ [ پنجشنبه 7 مهر1390 ] [ 1 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
شادی قابل تعریف نیست، بلکه قابلیتی است که در وجود هر انسان نهفته است و هدف محسوب نمی شود. زمانی که دری از شادی بسته می شود، در دیگری گشوده می شود؛ اما اغلب، آنقدر به آن در بسته توجه داریم که دری را که برایمان گشوده است نمی بینیم. اگر به شادی های اندک قانع باشی، سعادتمند خواهی شد. شادی شدیدتر از ناامیدی به حرکت درمی آید. یک شادی، صدها غصه را پراکنده می سازد. کسی که شادی را به اجبار وارد زندگی خود نماید سبب نابودی پر پرواز زندگی می گردد؛ اما کسی که به استقبال شادی می رود گویی در آسمان به پرواز درآمده و در ابدیت طلوع خورشید خواهد زیست. تمام کسانی که شاد هستند، برنده خواهند شد، باید شادی ها را تقسیم نمود. خوشبختی، ارزش دو برابر شدن را دارد. اجازه نده کسی نزد تو بیاید مگر اینکه هنگام بازگشت شادتر و خوشحالتر باشد. مهربانی را به خاطر بیاور؛ مهربانی در چهره ی توست، مهربانی در چشم های توست و در نهایت مهربانی در لبخند توست. بگذار از انسان هایی که ما را شاد می نمایند قدردانی نماییم؛ آنها باغبانانی دوست داشتنی هستند که روح ما را شکوفا می سازند. [ شنبه 26 شهریور1390 ] [ 7 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند... آنها یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: " نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ " پسر پاسخ داد: " عالی بود پدر! " پدر پرسید: " آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ " پسر پاسخ داد: " بله پدر! " و پدر پرسید: " چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ " پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: " فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا... ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد... ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند... حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست... "
با شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود! پسر بچه اضافه کرد: "متشکرم پدر! تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم...! " [ جمعه 18 شهریور1390 ] [ 7 ] [ ๑•ิ.•ั๑"رهـــا & مـــرتـــضــی"๑•ิ.•ั๑ ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |